X
تبلیغات
خاطرات من از دبستان تلاش
 
خاطرات من از دبستان تلاش
 
 
 
کاش مامان اسمم رو کلاس زبان ننوشته بود.آخه .....

کاش سرویس منو به کلاس ببره و بیاره .آخه مامان و بابا دیر می یاند دنبالم و من.....

کاش معلم زبانمون خانم بود آخه من فکر میکنم بهتر از مردها درس می دند.

کاش مشق زبان نداشتیم. آخه مشق نوشتن خیلی سخته.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 11:26  توسط آرش اسکندری  | 
نمی دونم چرا فکر می کنم باید مامان کنارم باشه تا مشقهام رو بنویسم

راستش دیروز کارهای خوبی نکردم و همش از مامان سوال می کردم . اون هم حسابی کار داشت و ناراحت می شد.

من می خوام بیشتر تلاش کنم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 8:36  توسط آرش اسکندری  | 
چه قدر معلم امسال با سال گذشته متفاوت است.

قانون های جدیدی برای ما گذاشته است. مثلا هر وقت ۴ تا غلط در دیکته نوشتیم باید اونرو پاکنویس کنیم و با غلط ها جمله بسازیم.

قانون های دیگه قراره روز شنبه اعلام بشه.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 20:37  توسط آرش اسکندری  | 
روز اول مهر را با شادی و خوشحالی به مدرسه رفتم. راستش حسابی دلم برای دوستام تنگ شده بود. ولی آریا با گریه هاش ناراحتم کرد.آخرش هم من و مامان رفتیم وآریا رو گریون دم در گذاشتیم.

ولی بعدش به بابا زنگ زدم و از اینکه آروم شده بود خیالم راحت شد.

از دیدن آقای نطاق توی مدرسه خیلی خوشحال شدم و رفتم سلام کردم.

وقتی سر صف ایستادیم معلمها هم اومدند. خانم بهبهانی معلم کلاس دوممون هم اومد.خیلی دوستش دارم.بعد هم برای کلاس ها قرعه کشی کردند و کلاس ما پشت سر خانم خواجه پور حرکت کرد.

مامان خداحافظ - من رفتم سر کلاس

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 10:39  توسط آرش اسکندری  | 
 
  بالا